X
تبلیغات
هیتلر
نیرویی که درطول تاریخ سرچشمه و برانگیزنده جریانهای بزرگ سیاسی و مذهبی بوده فقط و فقط معجزه کلام است.

«هیتلر یه خون خوار بود. یه قاتل بود. نه. بهتره بگیم تروریست بود. شهر ها و روستا ها رو به اتش کشید و مردم بی گناه رو کشت. هیتلر حتی از بچه ها هم نگذشت و همه رو از زیر تیغ گذروند.»

اینا رو ما از کجا می دونیم؟ ما که خودمون توی اون زمان نبودیم. و در اون موقعیت جغرافیایی هیچ ایرانی دیگه ای هم نبوده. غیر از اینه که این حرفا رو همون هایی به ما یاد دادن که فیلم 300 رو درست کردن؟ اگه شما این حرفا رو باور می کنید، پس من هم می گم حق دارن همه بچه های دنیا یاد بگیرن که ایرانی ها وحشی و بی فرهنگ و احمقن.

ما داریم به حرف کی گوش می دیم؟ این همه سند. ولی کی می تونه بهشون اعتماد کنه؟ شاید همه اش دروغه. یکی شهادت داده هیتلر فلان موقع فلان حرفو زده. یکی یه نامه پیدا کرده که حتما هیتلر دستور داده بوده تایپ بشه. و و و...

شما این حرفا رو باور می کنید؟ اگه باور می کنید پس دیگه نمی خواد بقیه مطالب وبلاگم رو بخونید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 17:34  توسط فورر رایش چهارم | 

اینا رو از توی نبرد من در آوردم و مخاطبم دو دسته اند:

1- اونایی که معتقدن هیتلر موجود وحشی ای بوده و به همین دلیل با اون مخالفت می کنن.

2- اونایی که معتقدن هیتلر یه نژاد پرست افراطی بوده و اسم وحشی گری های خودشونو ادامه ی راه هیتلر می گذارن

 

 

ایمان یک آلت نیرومندی است که کره ها را می شکافد و راه شناختن مفاهیم فلسفی و مذهبی را باز می کند. هنگامی یک ملت می تاند به سوی حقیقت محض و استقلال کامل رهبری شود که ارتش منظم منویات او بر اساس انسان دوستی و ایمان درست مجهز شده باشد.

 

انسان نباید مرتکب این اشنباه شود که روزی صاحب دنیا و طبیعت گردد. بلکه او باید بر عکس ضرورت اساسی قانون و حکومت طبیعت را بداند و کشف کند که تا چه اندازه می تواند تحت استیلای قوانین طبیعت بگذارد و از اینجاست که مبارزه ی انسانی آغاز می شود.

(یه توضیح کوچکی راجع به پاراگراف قبل بدم و اونم اینه که بعضی ها هیتلرو به عنوان یه آدم بی ایمان می شناسن. من می گم این تا حدودی درسته. ولی اگه با دقت این بندو بخونید می بینید که داره به مسئله ای اشاره می کنه که فقط توی مذهب شیعه وجود داره و اونم جبر و اختیاره. و در ضمن بعضی ها می گن هیتلر یه آدم کوته اندیش یا احمق بوده. در حالی که به نظر من فقط یه ابر نابغه می تونه همچین مسئله ای رو بفهمه.)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:43  توسط فورر رایش چهارم | 

این چند جمله رو از توی کتاب نبرد من(همون کتابی که هیتلر سال ها قبل از به قدرت رسیدنش نوشت) نوشتم و نشان می دن که یهودی ها برای فرار از دست هیتلر به فلسطین نرفتن. بلکه هدف های دیگه ای داشتن.

 

یهودیان به قدری در کار خود ماهرند که با قیافه ی حق به جانب میتوانند یک ملت بیگانه و بی طرف قلمداد کنند. زیرا وقتی صهیونیست سعی می کند که به مردم وانمود کند که آنها از تشکیل حکومت ملی خوشحال و راضی هستند یک بار دیگر با این قیافه ی حق به جانب مردمان آلمان را فریب می دهند. زیرا آنها چیزی نمی خواهند جز اینکه یک روز با ضعیف کردن دولت ها موفق شوند یک دولت صهیونیستی فلسطینی ایجاد نمایند و این آخرین و عالی ترین آرزو های آنهاست. ولی در نفس او حقیقت نباید غیر از این باشد. به این معنی که آنها در نظر ندارند که یک دولت مستقل در فلسطین داشته باشند. بلکه می خواهند که فلسطین را برای خود مرکزی قرار دهند تا بتوانند با فعالیت های بین المللی جهان را تحت اختیار گرفته و سیاست تخریبی خود رادر همه جا توسعه بدهند و به این ترتیب بهتر خواهند توانست در مرکز دولت ها نفوذ داشته باشند و در واقع فلسطین برای آنها به منزله ی یک پناهگاه تربیت جنایتکاران است که مانند یک دانشگاه عالی مردانی جهت تامین آینده ی خویش تربیت نمایند.(فصل ملل و نژاد)

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 19:0  توسط فورر رایش چهارم | 

هیتلر دوران کودکی خود را در شهری مرزی بین اتریش و آلمان گذراند. در سن 12 سالگی پدرش را به طرز سخت و ناگهانی ای از دست داد. پدر آدولف در اثر سکته قلبی مرد. بعد از مرگ پدر به یک کلیسای کاتولیک رفت تا کشیش کاتولیک شود. اما در سن 15سالگی مجبور شد به خاطر بیماری تنفسی، کلیسا را ترک کند. تا هفده سالگی در همان شهر ماند و پیش مادر و خواهر نا تنی اش زندگی کرد. اما هنگامی که 17 سال بیشتر نداشت، مادرش در اثر بیماری سرطان جان خود را از دست داد. هیتلر از شهری که در آن متولد شده بود خارج شد و برای ادامه زندگی به شهر وین رفت. او استعداد زیادی در زمینه نقاشی داشت و در مدت زمانی که در وین بود متوجه شدبه خوبی می تواند ساختمان ها را بکشد. او برای ورود به آکادمی هنر های زیبای وین امتحان داد. البته او در این امتحان قبول نشد. پس از امتحان به او گفتند او استعداد کار های هنری دارد. اما نه در زمینه نقاشی. بلکه در طراحی ساختمان ها استعداد زیادی دارد. هیتلر جوان برای ورود به دانشکده ی مهندسی پذیرفته شد. اما او که نه پدر و مادر داشت و نه پولی، نمی توانست هزینه های دانشگاه را بپردازد و باید کار می کرد. و به این ترتیب نتوانست به تحصیل ادامه دهد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 20:58  توسط فورر رایش چهارم | 

هیتلر کیست؟؟؟

 

اون چیزی که همه از هیتلر می دونن اینه:

هیتلر 6 میلیون یهودی رو توی کوره های آدم سوزی کشت.

هیتلر در حمله به لهستان همه جا رو به خاک و خون کشید.

 

ولی نظر من در مورد هیتلر یه چیز دیگست.

هیتلر یک آلمانی بود که با تمام وجود کشورشو دوست داشت. و معتقد بود نژاد آریان از بقیه برترند.

خوب اکثر ما ایرانیا هم احساسی مشابه داریم. پس نمی تونیم برای این احساس محکومش کنیم.

هیتلر کسی بود که برای نجات مردم کشورش هر کاری کرد.

توی شرایطی به قدرت رسید که مردم آلمان در اوج قفر بودن. معاهده ی ورسای اونا رو به شدت محدود می کرد. آلمان نمی تونست بیش تر از صد هزار نفر نیروی مصلح داشته باشه و نیروی دریاییش خیلی محدود بود. نیروی هوایی هم اصلا نباید می داشت.

آلمان باید سالانه به فرانسه غنیمت می داد. پول زور. کی خوشش می آید؟

در همین حال رئیس جمهور آلمان مرد و برنامه ریزی هایی شده بود تا شاه سابقشونو که مردم از او دل خوشی نداشتن برگردونن.

هیچ کس از ظلم یک کشور بیگانه یا سیاست مدار هایی که می خوان اون چیزی رو که مردم با دادن خونشون به دست آوردن ازشون بگیرن خوشش نمی آید.

توی همین زمان هیتلر به قدرت رسید.

وضعیت اقتصادی کشور رو تا حدودی سر و سامان داد.

همه ی کسانی که به مردم آلمان خیانت کرده بودن کشت.

و بدون سر و صدا قوای نظامی آلمانو درست کرد و اعلام کرد که دیگه زیر بار ظلم فرانسه و معاهده ی ورسای نمی ره.

مردم آلمان از این وضعیت خوشحال بودن.

و از هیتلر حمایت می کردن.

هیتلر اول کشور هایی رو که مردم آلمانی داشتن و مردمش مشتاق پیوستن به آلمان بودن بدون خونریزی به قلمرو حکومت خود افزود. اما به خاطر مشکلاتی که فرانسه براش به وجود آورد برای گرفتن لهستان از راه دیگه ای استفاده کرد.

خیلی ها معتقد ان که لهستان را هیتلر نابود کرد. ولی حقیقت این است که هیتلر فقط جنگ را شروع کرد.

هیتلر و متحدش روسیه(که حالا دیگه در مورد اون جنگ اسمی ازش برده نمی شه) از شمال و جنوب به لهستان حمله کردند و در واقع نصف لهستان رو سپاه آلمان و هیتلر و نیمه دیگر آن را سپاه روسیه و استالین گرفتند. یکی دیگر از دلایل این خونریزی ها وجود انگلیس به عنوان مدافع لهستان در جنگ بود که موجب شد جنگ بیشتر طول بکشد و مردم بیشتری بمیرند و خانه های بیشتری خراب بشود.

اما در نهایت هیتلر بود که با هوش خودش همه رو به کنار زد و خودش لهستان رو به دست گرفت.

 

توی آپ های بعدی راجع به یهودی ها و دیکتاتور هایی که الان با هیتلر مقایسه می کنن بیشتر می گم.

فعلا...
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 13:18  توسط فورر رایش چهارم | 

در اواخر سال 1923 هیتلر اوضاع را برای برانداختن جمهوری مناسب دانست. آلمان از جهت سیاسی و اقتصادی  در آشوب بود. در آغاز سال ارتش فرانسه ناحیه رور یعنی قلب صنعتی آلمان را اشغال کرده بود.هزاران نفر بیکار شدند و تجارت و کسب و کار گرفتار رکودی سخت شد. هر مارک، پول آلمان ارزشی حدود یک میلیونیوم قبل پیدا کرده بود. پس تعجبی ندارد اگر مردم آلمان چشم به راه نجات بخشی بودند تا آنان را به سوی رهایی از آن وضع هدایت کند.

در شامگاه 8 نوامبر هیتلر سپاهیان طوفان را مسلح کرد و به سمت تالار آبجوفروشی بزرگی در حومه مونیخ که از قبل تظاهراتی در آن رخ داده بود که 3000 نفر در آن شرکت داشتند هدایت کرد. این تظاهرات را سه نفر که بر باواریا حکومت می کردند تشکیل داده بودند. هیتلر وارد آنجا شد و آن سه را به زور وارد اتاقی کرد و مجبور کرد به انقلابش بپیوندند و سپس اعلام انقلاب کرد.

اما اعلام انقلاب فقط نخستین گام بود.او فراموش کرده بود که مراکز اصلی شهر را اشغال کند. حتی تلگراف خانه را نیز نگرفته بود. خبر کودتا از طریق تلگراف به برلین رسید و بی درنگ فرمان سرکوبی آن صادر شد. تا صبح روز بعد هیتلر دریافت که بازی را باخته. برنامه او این بود که با ارتش و پلیس انقلاب کند. ولی آندو بر علیه او بودند. پس به لودندورف(فرد دوم حزب) پیشنهاد فرار داد. اما او از عقب نشینی سر باز زد. او پیشنهاد کرد که با سپاهیان طوفان به مرکز مونیخ بروند. شهر را بگیرند و آن را پایتخت خود اعلام کنند.

کمی بعد از ظهر هیتلر، لودندورف و سپاهیان طوفانشان به خیابانی در مرکز شهر رسیدند. در آنجا گروهی شامل یکصد پاسبان مسلح راه را بسته بودند. جنگ در گرفت. هیتلر و نازیها در پیاده روها پناه گرفتند. همه به جز لودندورف. او سینه سپر کرد و از جلو تفنگ های پلیس گذشت. با حالتی تنها و بی کس. هیچ کس از او پیروی نکرد. اما بر عکس او دیکتاتور آینده آلمان بی اعتنا به رفیقانش وارد تاکسی شد و به خانه ییلاقی یکی از نازیها رفت و چندین روز در آنجا مخفی شد.

اکثر مردم فکر می کردند کار دیکتاتور آینده آلمان تمام شده بود. حزب نازی منحل شد. مسئولان آن به زندان افتادند و رهبر آن که با اولین گلوله فرار کرده بود به کلی بی اعتبار شد و حیات سیاسی برق آسای هیتلر به پایان خود رسید.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 20:10  توسط فورر رایش چهارم | 
هیتلر به عنوان هفدهمین عضو کمیته حزب کارگران آلمان نام نویسی کرد. از همین گروه کوچک و بی اهمیت بود که هیتلر حزب نازی را شکل داد و آن را سر انجام به صورت بزرگترین حزب آلمان در آورد. حزبی که میلیون ها عضو شیفته داشت.

هیتلر بی درنگ نشان داد که چه سازمانده درخشان و چه تبلیغاتچی زیرکی است. او به سرعت برای حزب نازی پرچمی درست کرد. نمادی که به شکل صلیب شکسته دوران باستان بود. این صلیب برای خیلی ها به صورت نشان پاکی و برتری نژاد آریان در آمد و به سرعت چنان جاذبه ای برای آأمانی ها به وجود آورد که گروه گروه به زیرش گرد آمدند.

هیتلر شاخه ای نظامی به نام سپاهیان طوفان یا اس آ ها به وجود آورد. اس آ ها جلسات مخالفان را به هم می زدند. آنها را کتک می زدند و گاهی می کشتند.

اما مهم تر از آن این بود که هیتلر سخنوری زبر دست و افسون گر بود. خیلی ها فقط برای دیدن سخنوری او می رفتند اما قالبا به صورت یک نازی تالار را ترک می کردند.

حزب نازی به سرعت پیشرفت کرد تا جایی که تا پاییز سال ۱۹۲۳ یعنی چهار سال پس از پیوستن هیتلر به این حزب هیتلر انقدر خود را قدرتمند می دید که طرح قیامی در مونیخ ریخت تا جمهوری آلمان را بر اندازد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 15:30  توسط فورر رایش چهارم | 

چشم انداز مقام و موقعی سیاسی برای آن اتریشی بیست و نه ساله که نه دوستی داشت و نه پولی، تاریک و نا امید کننده می نمود. او نه شغلی داشت و نه به فن و حرفه ای آشنا بود که وقتی به زندگی غیر نظامی باز می گردد بتواند معاش خود را تامین کند. تحصیلاتش اندک بود و تجربه ای هم در سیاست نداشت.

او به سرعت تشخیص داد که چشم اندازی تیره فرا راه اوست. بعد ها در این باره چنین نوشت: «نام و نشانی نداشتم. از حد اقل پایه و مایه لازم برای فعالیت سیاسی محروم بودم.» با این همه او ایمان و اعتماد به نفسی وافر داشت. مطمئن بود دیر یا زود فرصتی برای او فراهم خواهد شد. همچنان که شد.

در بیست و نه سالگی تصمیم گرفت در ارتش بماند. در آنجا دست کم غذا و لباس و سر پناهی به او می دادند. مامور خدمت در مونیخ شد. وظیفه اش این بود که مراقب پاره ای از حزب های سیاسی باشد که ژنرال های شکست خورده آلمان می پنداشتند ممکن است نقش خرابکارانه بازی کنند. یعنی احزاب سوسیالیست و کمونیست و صلح طلب.

روزی در ماه سپتامبر 1919 هیتلر فرمان یافت مراقب گروه سیاسی کوچکی باشد که خود را حزب کارگران آلمان می نامیدند. ژنرال ها نسبت به هر حزب کارگری سوءظن داشتند.

هیتلر در یافت که حدود 25 نفر در پستو خانه یک آبجو فروشی به دور هم جمع می شوند. او در آن جمع هیچ چیزی که نشانه خراب کاری باشد نیافت. در عین حال هیچ چیز هم که نشانه اهمیت آنها باشد نیافت. خودش می نویسد که وقتی روز بعد او را دعوت به پیوستن به این حزب کردند نمی دانست باید بخندد یا خشمگین شود.

با این همه... در آن مردان آس و پاس چیزی بود که هیتلر را که خود روزی آواره خیابان های وین بود جلب کرد. آنها مردمانی از قماش خود هیتلر بودند. در این باره چنین می نویسد:

بعد از دو روز تفکر و تامل به این نتیجه رسیدم که این گام را باید بردارم. تصمیمی که قاطع ترین چرخش زندگی من به شمار می رود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 14:54  توسط فورر رایش چهارم | 

در بهار 1913 هیتلر وین را به قصد مونیخ در آلمان ترک گفت. وقتی هیتلر به مونیخ وارد شد هنوز هم آهی در بساط نداشت.به نظر همه، به جز خودش او مظهر شکست کامل بود. نه دوستی داشت نه خانواده ای نه خانه ای نه شغلی و نه آینده ای.

با این حال یک چیز داشت: اعتقادی خلل نا پذیر به اینکه سر انجام چیزی خواهد شد.

شروع جنگ جهانی اول در سال 1914 به هیتلر فرصتی داد تا از آن همه شکست ها و سر خوردگی های زندگی فردیش فرار کند. او خود بعد ها می گفت که آن جنگ باعث نجات من از همه آن بار هایی شد که در ایام جوانی بر دوشم سنگینی می کرد. خجالت نمی کشم اعتراف کنم که زانو زدم و شکر پروردگار را به جای آوردم. پس در خواست کرد که بتواند در ارتش باواریا خدمت کند و در خواست او پذیرفته شد.

همچون میلیون ها آلمانی دیگر هیتلر نیز نمی توانست شکست آلمان را به دست بریتانیا و فرانسه و آمریکا در سال 1918 تحمل کند. هیتلر در همین دوره تصمیم سرنوشت ساز زندگیش را  گرفت: وارد سیاست شود.

ما اکنون می توانیم لحظه ای تصمیم گیری را دقیقا به تصویر بکشیم:

 

 

در صبحگاهان تیره و پاییزی روز یکشنبه 10 نوامبر 1918 کشیشی به بیمارستانی نظامی در حوالی برلین وارد شد و خبر باور نکردنی را برای سربازان زخمی بستری شده در آن بیمارستان باز گفت: هیتلر هم برای در مان کوری موقت ناشی از حمله ای که در یک ماه پیش بریتانیایی ها با گاز کرده بودند بین آن سربازان بستری بود.

آن کشیش اطلاع داد که قیصر ویلهلم دوم امپراتور آلمان کناره گیری کرده و به کشور بی طرف هلند فرار کرده است و در برلین اعلام جمهوری شده است. آن کشیش اضافه کرد ارتش آلمان روز بعد در کومپینی فرانسه تسلیم متفقین خواهد شد. آلمان جنگ را باخته بود. کشیش شروع کرد به گریه. هق هق سر جوخه کور نیز بلند شد. بعد ها درباره آن لحظه چنین نوشت:

دیگر نمی توانستم تحمل کنم. خود را به اتاقم در بخش بیمارستان کشیدم. روی تختخواب افتادم و سرم را که می سوخت توی بالش فرو بردم.

پس همه آن کارها و تلاش ها بیهوده بود... دو میلیون مرده. آیا آنها به خاطر چنین حاصلی مردند؟ به خاطر آنکه گروهی جنایتکار ملعون بر سرزمین پدری ما دست اندازند؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 12:28  توسط فورر رایش چهارم | 

ولگرد جوان در وین بسی اندیشه های سیاسی را نیز جذب کرد. اندیشه هایی که بعد ها در آلمان به کار بست. او به این نتیجه رسید که اگر یک حزب سیاسی بخواهد موفق شود باید بداند که چگونه می تواند میلیون ها نفر را به خود جلب کند. چنین حزبی باید در کار تبلیغات ماهر باشد و از نظر هیتلر تبلیغات مستلزم دروغ گفتن به مردم بود. او می گفت دروغ هر چه بزرگ تر باشد بهتر است. چون مردم دروغ های بزرگ تر را بهتر قبول می کنند. همچنین به این باور رسید که حزب سیاسی باید مجهز به ابزار ترور باشد. یعنی سران سیاسی مخالف را در حالت تهدید کامل قرار دهد و حتی گاهی آنها را بکشد.

و سرانجام آنکه هیتلر به ارزش سخنوری و خطابه در سیاست پی برد. او بدین اعتقاد رسید که فقط آن کسی در سیاست موفق می شود که با سخنان خود بتواند توده های مردم را به تب و تاب اندازد. در این باره چنین نوشته است:

 

نیرویی که در طول تاریخ همواره سرچشمه و بر اگیزنده جریان های بزرگ سیاسی و مذهبی بوده فقط و فقط معجزه کلام است.

 

و در این ظمینه هیتلر انصافا به آن چه می گفت رسید. او به صورت بزرگ ترین سخن ور زمانه ی خود در قاره اروپا در آمد. فقط وینستن چرچیل در انگلستان می توانست تا حدودی با او برابری کند.

و نیز در وین بود که احساس تنفر او از یهودیان به وجود آمد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 14:59  توسط فورر رایش چهارم | 
آدولف هیتلر در سن ۱۹ سالگی مادرش را از دست می دهد و بعد از آن از زادگاهش به شهر وین٬ پایتخت امپراتوری اتریش مجارستان می رود.

هیتلر چهار سال در وین ماند. از ۱۹ سالگی تا ۲۳ سالگی. با اینکه این سالها بهترین سالهای زندگی هر کسی است ولی هیتلر بعد ها از این سالها به عنوان سیاه ترین سال های زندگی یاد کرده است. گاهی هیتلر از طریق کشیدن طرحهای آبرنگ برای پوستر ها و کارهای تبلیغاتی پولکی به دست می آورد اما آن پولها به میزانی نبود که شکمش را کاملا سیر کند. او بعد ها چنین نوشت:

واقعا گذرانی فقیرانه داشتم و هیچ وقت نمی توانستم حتی غذای روزانه ام را فراهم کنم.

گرسنگی گارد محافظ وفادار من بود. لحظه ای ترکم نمی کرد و در هر چه داشتم شریک می شد. زندگیم عبارت بود از مبارزه ای دائمی با این رفیق نا شفیق.

هر کس در آن روز ها دیکتاتور آینده آلمان را می دید فکر می کرد ولگردی مفتخواره بیش نیست. ولی هیتلر با سایر خانه بدوش های وین فرق داشت. او نه سیگار می کشید و نه مشروب می نوشید. همچنین بر خلاف آنها بسیار می خواند. او در همان سالها هر چه قرار بود در طول زندگیش بیاموزد اموخت و بعد از آن هم میچ کدام از آنها را تغییر نداد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 12:23  توسط فورر رایش چهارم | 

از لحاظ فتوحات و جهان گشایی در عرصه تاریخ هیتلر با اسکندر کبیر ناپلئون بوناپارت و جولیوس سزار هم طراز است.

او نیز همچون آنها مسلما یک نابغه بود.اما یک نابغه شیطانی. یکی از ستمکار ترین، خون آشام ترین و وحشی ترین جبارانی که تاکنون زیسته اند.

قدرت مطلق او را فاسد کرد. همچنانکه هر کس دیگری را هم که به قدرت برسد فاسد می کند.

او، پیش از آنکه در سن پنجاه و شش سالگی بمیرد میلیون ها بی گناه را در محراب سوداهای دیوانه وارش قربانی کرد. و جهان را به کام خونین ترین و ویران گرانه ترین جنگ تاریخ فرو افکند.

هیتلر به معنای کلمه از فقر و آوارگی برخاست و به صورت بزرگترین جهان گشای قرن بیستم در آمد. از دشواری ها و سد های بی شمار گذشت و بر اریکه قدرت صعود کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 15:56  توسط فورر رایش چهارم | 
سلام نازی های جیگر.

به موجب افزایش اطلاعات هیتلری شما باید بگم که هیتلر کبیر وقتی صدر اعضم آلمان شد لقب فورر(فرمانده)رایش سومو گرفت و اکنون من به عنوان جانشین او فورر رایش چهارم نام دارم.

در ضمن همه تون باید بدونید که من هر چی یهودی و به خصوص صهیونیسته می اندازم تو کوره ادم سوزی. و هر اریایی اصیلی باید تو این راه به من کمک کنه.افتاد؟ فعلا حرف دیگه ای ندارم. اگه یادم اومد می نویسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 11:9  توسط فورر رایش چهارم | 
سلام من رفیق جون جونی هیتلرم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 21:47  توسط فورر رایش چهارم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
لطفا اگر می خواهید انتقاد کنید و شجاعت شنیدن جوابو دارید آدرستونم بذارید.
متشکرم.

نوشته های پیشین
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
دی 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM